میرزاآقاعسگری (مانی) : كتيبه‌ی جارى

محبوب من سلام!
چنديست نامه‌ئى نفرستاده‌ئى و من
این‌جا دلم گرفته و چشمم به انتظار
شايد كه پيك خوش خبرى از تو، از وطن
حرفى، گپى بياورد این‌جا براى من.

ديشب، تمام شب
در ياد آشناى وطن غوطه می‌زدم
و می‌ديدم، در آريازمين
آن رمه‌بان دانا -‌امشاسپند زردشت-
در پيشگاه هر دريچه می‌ايستد
و ستاره‌هاى سه گانه‌ی نيكى را
از خاوران دانش خود برمی‌آورد.

من سوگ‌جامه‌ئی به تنش ديدم – دلم شكست!
شايد كه پاک‌ايزدان اهورائى
از زخم پاسداران سيه‌كار اهرمن، جان وانهاده‌اند.
شايد دوباره فرش نگارستان را
انبوه جاهلان بيابانى، از هم دريده‌اند
شايد كه مانى نقاش، در آن نگارخانه‌ی جادوئى
در خون خويش فروغلتيده و رنگ‌هايش، خاموشند.

زردشت را بديدم ‌اندوهگين
ضحاك را ‌اما سرمست
در كوهپايه‌هاى دماوند‌‌ آشيان كرده
چندين هزارساله شده – خوفناك و بدسخن و زشت –
دو اژدها برآمده از شانه‌‌اش سترگ
آن يك دهان به خاور و آن يك به باختر،
از جان و مغز اهل نشابور و خلق كُرد طعام می‌كنند.

ديدم كه پير و برنا، از زادگاه خويش گريزانند.
به دانه‌هاى ياقوت می‌مانند
وقتى كه بگسلدشان بند از بند.

محبوب من بگو كه بدانم
آيا هنوز ابن مقنع، با جامه‌ی سپيدش
خيل وسيع تنگدستان را به سوى نور
آواز می‌دهد؟
و ماه كاشغرى را
بر آسمان تيره‌ی نخشب، پرواز می‌دهد؟
و اسپيدجامگان خراسان آيا
برگستراگ چیره‌گی‌ اهريمن – در كوچه‌هاى ملتهب نيشابور –
روز قيام را، تدبير می‌كنند؟
از خون پاك مزدكيان آيا
هر جا كه چکه‌‌ئى به زمين می‌چکد
گل‌هاى سرخ می‌رويند؟
آيا ابوسعيد ابى‌الخير، در كوچه‌هاى ميهنه، اسب كلام را می‌راند؟
و عطارِ خرقه‌پوش، از عطرهاى خالص دانائى
بر جامه‌هاى رهگذران می‌پاشد؟
و پير طوس، آن ايزد حماسه و معمار فارسى
آيا هنوزهم پنهان زچشم غزنويان می‌زييد؟
و داغدار مرگ سياوش است؟

محبوب من بگو به نشابوريان كه من
با جامه‌ی سپيد و معطر،
از شرق خون‌گرفته‌ی عالم
آن‌جا كه آفتاب، پيراهن طراوت خود را
بر بال‌هاى باد می‌افرازد، می‌آيم!

محبوب من، ديشب، تمام شب
بر بال‌هاى مخملى شعرم، در آسمان ايران چرخى زدم
ديدم دوباره پيكر عين‌القضاة
در كوچه‌هاى هگمتانه‌ی غمگين، بر آسمان عشق به دار است
و عارف قزوينى، در باغ‌هاى » دره مراد بيگ»
بر لاله‌هاى جوانان می‌گريد
و نعش ميرزاده‌ی‌عشقى، مانده ست روى دست جرايد؟
و پاسداران تباهى می‌خواهند، در گورستان گمنامان، دفنش كنند؟
و مردم ولايت مبهوت من
در تپه‌هاى اطراف، در جستجوى كشته‌ی خويشند؟

ديدم كه «سوته دل»
با بى‌صدائى تار شكسته‌‌اش، آهنگ سوگوارى سرداده
و سردار قادسيه، بر اسب فتح خويش سوارست و
ديوارهاى نهاوند
زير سم ستوران قوم جهل فرومی‌ريزد.
ديدم، در باغ‌هاى تاك، نه بوى شراب ناب
بل، جوى خون روان است
و هركسى كه سخن را، با راستى آراسته، به زندان است.
محبوب من
خدا را، پيغامى
از آبهاى بى‌غش ركن‌آباد
و بادهاى مست مصلى بنويس!
در كوچه‌هاى شيراز، آيا هنوز هم، عطر بهار و نارنج می‌لغزند؟
آيا هنوز خرقه‌ی حافظ
از بهر جرعه‌ئى می‌ى صافى، مانده ست در گرو؟
اى شرم روزگار، كه دستان من تهى ست
و جامه در گروى نان دارم!
او را بپرس، آيا دوباره می‌خواهد
سقف فلك شكافد و طرحى نوين زند؟
آيا هنوز در آن خطه، وضوى عشق به خون می‌گيرد حلاج؟
و روز مرگ نادانى را، اسباب می‌كند؟
فرياد می‌زند كه خدا، خلق است؟
يا آن‌كه باز شبلى – با آن كه پرده پرده مكر خليفه دريده شد –
منصور را گل سرخى بتر ز سنگ، پرتاب می‌كند؟
آيا هنوز ميكده‌ها بسته‌اند وكارها گره خورده‌اند
يا خمره‌ی شراب دانائى می‌جوشد در كوى ميكده؟
» شيراز معدن لب لعل است و كان حسن» می‌دانم!
اما هنوز هم آيا غم داش‌آكل
چونان نسيم، وزش دارد بر گيسوان مرجان؟
شيراز
شيراز من كجاى جهان گمشده كه من
با خرقه‌ی منور حلاج
و كوزه‌ئى ز آب مصلى
و نامه‌ئى براى حافظ
در اين‌سوى زمين سرگردانم؟

محبوب من، زمانه بى تاب در گذار است
و من، چشم انتظار دست خط تو!
با من بگو ز خطه‌ی درياى سهمناك جنوبى
آيا ابونواس، – آن شاعر شراب و زن و مستى –
شوق سرودن غزلى دارد
وقتى كه گٌر گرفته، نخلستان؟
و دشنه‌ی دفاع مقدس را بر تختگاه سينه‌ی بيگانه می‌زنند
دريادلان تنگستان؟
وقتى كه نيستم، فايز – آن شاعر هميشه‌ی دشتستان –
اندوه بى‌كرانه‌ی خود را براى كه می‌خواند؟
من می‌توانم از این‌جا، بوشهر را ببينم
كه با شراع كشتى‌ها و چراغ‌هاى دريائى
همچون نگين سرخى، در خطه‌ی جنوب درخشان است
و درياوار، در انتظار توفان است
و آسيه، شبانه، شبنم پستان‌هايش را در جارى نسيم خنك می‌كند
و ماه بندرى را می‌بويد!

از سيستان بگو چه خبر دارى
– محبوب من؟
از » نيك ممد»ى كه مرا دربرد از قتلگاه شيخ
و در گذار از مرز
از شير گوسفندان و داستان نياكانش مرا بنوشانيد.
آيا هنوز دختركش پا برهنه است؟
تفتان هنوز هم با قله‌هاى سرافرازش
در زير ظلم و بيداد پا برجاست؟
از پهلوان زابلى ما چه‌ها خبر؟
آن خشم شاه سوز و پر صلابت خود را
عليه كيكاووس نگه‌داشته؟
و می‌داند كه پيرطوس، تكفيرىِ ‌ولى جماران است؟

آه، باران ، باران ، باد!
این‌جا فضاى من چه گرفته ست
محبوب من خدا را، پيغامى
با من سخن بگوى ز » آبيدر»
با چشمه‌هاى صاف غزلخوانش
از بيشه‌هاى كردستان كه توفان می‌زايند
و زآفتاب كه سنگرش را گم كرده ست
در كوه‌هاى صعب مهاباد
از » كانى گرمكآو» كه می‌جوشد چون خشم مردم سقز
در آن محله‌ئى كه دو صد بار
دستان پيشمرگه‌ی برنا را بوسيدم
و پول نان شبم را دادم گلوله‌ئى و بدو بخشيدم
تا قلب جهل را نشانه بگيرد.
از تپه‌هاى مشرف سقز، كه تُندباد رنگ تنپوش‌ دختران
در روزهاى سيزده به‌در بر آن‌ها جارى بود
از رقص چوپى دريادلان بوكان در زير آفتاب، ستاره، باران
و رقص رازناك دراويش – كه شب‌هاى خانقاه را می‌لرزاند –
– با من سخن بگو!
آيا هنوز، آن پرچم مبارك جمهورى را » قاضى»
بر دوش می‌برد؟
و سنگر هميشگى من، در كوچه‌هاى سنندج بيدارست؟
و كاكاجلال، وقتى دلش غريق ملال است
شعرى براى ياران می‌خواند؟

محبوب من، می‌بينى؟
چنديست نامه‌ئى نفرستاده‌ئى و من
این‌جا دلم گرفته و چشمم به انتظار.
اينك ترا به جان اهورا سوگند
– تدبير كن و بنويس!
كآيا هنوز هم » عاشيق»‌ها
در قهوه‌خانه‌هاى اروميه، تبريز
بر ساز، عاشقانه سرانگشت می‌كشند؟
از » اصلى و كرم » چه خبر دارى
از غربت » غريب» و » كوراوغلى»
آيا هنوز شمس
ديدار خويش را با مولانا تازه نكرده ست؟
و ملاى رم ما – » دستى به جام باده و دستى به زلف يار» –
بديدار شمس نرفته ست؟
آيا هنوز بوى صمد از آب‌هاى سرد ارس می‌آيد؟
بايد يقين كنيم كه » ستار»
با‌هايهوى قرابين‌‌اش، در كوچه‌هاى تبريز
بر اسب بالدار به جانب قرمز می‌رود.
و بابك خرمدين، با سرخ جامگانش
در كوه‌هاى سبلان، سهند، بذ
گندم بيدارى را، در بين كشت‌ورزان، تقسيم می‌كند؟
و خليفه‌ی تهران يا بغداد
فتوى به مرگ بابك و ستار می‌دهند.

آه ، محبوب من، باران ‌امان نمی‌دهدم ‌امشب
باران ‌‌اشك.
وقتى كه باد می‌آيد و باران می‌بارد
و شعرهاى نيما، در ذهن من، پرباز می‌كنند
می‌بينم كه حيدرعمواوغلى، آوازهاى آبى فردا را
بربال مرغ‌هاى مهاجر می‌بندد
و مرغ‌هاى مهاجر پر می‌كشند تا همه‌ی عرصه‌هاى خاك
و خطه‌ی جنوبى دريا، خفته‌ست در تفكر ابرى مست.
و می‌بينم نيما، در كوه‌هاى يوش
با مرغ‌هاى ‌امين دمساز است
آرى، چنديست نامه‌ئى نفرستاده‌ئى و من
این‌جا دلم گرفته وچشمم به انتظار
شايد كه پيك خوش خبرى از تو از وطن
حرفى، گپى بياورد این‌جا – براى من!

آبان – آذر 1365

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s