گَوَن

میرزاآقا عسگری مانی

هدهدها از شانه هایم پریده اند

خاک، ریشه هایم را رها کرده

زوزه ی باد در کاکل ام ،

سرگذشتِ  این سرزمین  در سرنوشتم،

بسی تنهاتر از تنها

می غلتم به پیش و پس.

 

 

من بوته ی گون ام.

نُماد تنهایی شما در بی – آب – ان.

یادگاری از جهانی که سبز،ارغوانی، سپید بود و دیگر نیست

در پساسوی زمان با تیپای باد خم و راست می شویم.

 

از این پیشتر،

گیسوان شاعرِ گاتاها بودم.

آناهیتا – باران بانو-

از دریای فراخکرت باران می آورد

بر شاخه هایم می افشاند

  • فراخکرت فسوسا که خشک شد! –

خاکِ به ریشه هایم شیر می داد

خورشید شاخ و برگ هایم را می لیسید

سپندارمذ – آن ایزدبانوی باروری و  زایش –

که مرا تاجِ ارغوان بر سینۀ دشت می نامید.

  • دریغا در بندِ اپوش، دیو خشکسالی ناپدید رفت! –

 

من گون ام

روزگاری پیچاخمِ شاخه هایم رخشایشگاه ستاره ها بود.

در دامنه ی قافِ کهن بالا،

گرامی ترین سایه گاه افعی های خوش نگار بودم

مزدا همیشه می گفت:

«دلبندم! تو نمونه ی  زییندگانِ گیتی هستی!»

آنگاه، برگ هایم بوی اهورامزدا می گرفتند

رهگذران در برابرم خم می شدند

چوپان ها برایم می نواختند

پرندگان برایم می خواندند

نسیم، بوی کاکلم را به  ستایشکده ها می برد

و آتش ورجاوند،

چشم به راهِ پاییزم بود تا از سوختنم  شکوه مینوی بگیرد.

 

من گون ام

چندی ست

رها شده زیر زاری توفان و تنهایی ام.

سرزمینم گذرگاه دیوان و پتیارگان شد پژمرد – اما نمرد!-

در دشت سرمی گردانم و

دیگر آفریدگارم را پیدا نمی کنم.

دیگر شمایل هستی که هیچ

چرخشگاهِ مورچگان هم نیستم.

زمان، فرازهایم را سوده و سائیده

کوه های برهنه ام، مردمانی مرده  را مانند،

همین کوه ها که روزگاری

نماد پیکر برهنه، و دلربای زنان این سرزمین بودند.

 

زایا بودیم و زیینده

میرا شدیم و برباد رونده.

ای کاش در جاودانگی گم می شدیم که نشدیم.

تیپاخوران بر سرزمین مادری به هرسوی پرتاب می شویم.

 

اکنون به سنگی خاره گیر کرده ام

در تنهایی بی پایان، به دانه ام که در خاک مانده می گویم:

-«فرزندم!

تا پایان هستی با هستی خواهم بود

حتا اگر بسوزم یا زیر تاریخ بپوسم.

 

هرچند برگ هایم را به آهوبره ها بخشیدم

شاخه هایم را به اجاق چوپانها دادم

اما تو هستی

و ازین روی  تا پایانِ هستی ، هستی در من خواهد بود

من در تو هستم

چون نواهای غمناک در نی چوپان ها که پایان نمی گیرد.

من زادۀ دشت های آدراپانا بودم، چنین که تویی فرزندم!

من تماشاگر گیتی بودم چنان که تو خواهی بود

الوند به من تکیه می داد چنان که هستی به تو تکیه خواهد زد

چرا که:

«دلبندم! تو نمونه ی زییندگانِ گیتی هستی: زایا، میرا، پایا!»

من که به یادمان پاییز می غلتم

تو برای هماغوشی با بهار فراهم می شوی.

فرزندم!

من می روم با باد، درباد، برباد

چون تلخ ترین بُرِش از سرنوشت این دیار ناپدید خواهم شد

تا شکوفه شوی، تاج سبز دشت شوی، تابشگاه مزدا شوی.

باشد آناهیتا با دامنی پر از باران

از فراخکرت به سوی تو آید،

و پیامبر گمشده

بازگردد، تو را در گاتاهایش بگنجاند!

 

17 بهمن 1396

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s